
آيا هنوز سرت بر دامان حسين(ع) است؟؟
فاصله دو سپاه كوتاه بود اما...
تغيير سرنوشت حر به اندازه تمام عمر يك انسان بود....
شايد تاثير محبت امام در دل حر.......
شايد قدرت اراده يك انسان......
شايد آمادگي فرد......
ولي تاييدي بر توبه در هر لحظه و براي هر فرد و تاييدي بر اراده فرد بود.
اي كاش بشود روزي به قدرتي از ايمان برسيم كه بتوانيم راه توبه را باز ببينيم،محبت خداوند را درك نماييم.
همواره مي توان از سرنوشت محتومي كه براي خود رقم زده ايم باز گرديم،نمي دانم ولي شايد با وجود تقوي در دل آدمي ، آمادگي انسان در پذيرش حق ، قدرت اراده ، كنترل نفس و در اختيار گرفتن آن بتوان ،از هر فردي حر ساخت.البته بايد گفت حر منحصر به فرد بوده.
ولي به هر روي يك انسان بوده است، فردي مثل همه ما،ولي در لحظه توانسته تصميم بگيرد،و سرنوشت خود را تغيير دهد.
اي كاش بتوان هميشه اعمال خود را در هر لحظه با عقل بسنجيم،
اي كاش بتوان هميشه آنجا كه دچار عادت در امور هستيم،باز به عقل خود ،به درك و ايمان خود رجوع كنيم.
....فاصله دو سپاه كوتاه بود اما...
تغيير سرنوشت حر به اندازه تمام عمر يك انسان بود....
حر فرزند «يزيد بن ناجيه رياحي» منصوب به طائفه «بني تميم» مردي بزرگوار و با فضيلت بوده است. او قرآن را نزد «ابوعمران عبدالله بن عامر» آموخت. حر يكي از شخصيتهاي ممتاز، بزرگ قبيله و جزء سران كوفه محسوب مي شده، در سال 60 هجري قمري عبيدالله بن زياد او را به فرماندهي سي هزار نفر از نيروهاي قبايل «تميم و همدان» منصوب كرد. وي بعد از «ابن سعد» مهمترين شخصيت سپاه كوفه در جنگ كربلا بود و مأموريت داشت كه راه را بر امام بسته و مانع حركت حضرت شود اما زمانيكه به سپاه امام (ع) رسيد اباعبدالله (ع) او همراهانش را كه تشنه بودند، سيراب كرد در صورتيكه مي دانست آنها دشمن هستند. اين جوانمردي امام (ع) باعث تحول روحي حر شد به طوريكه ابن سعد روز هشتم محرم او را از منطقه [ذوحسم] فرا خواند و از فرماندهي عزل نمود و به ناحيه ديگري در همان منطقه فرستاد. مدتي نگذشت كه حر تصميم نهايي خود را گرفت و به بهانه آب دادن به اسب از سپاه ابن سعد جدا شد و به سپاه سيد الشهدا پيوست. هر چند فاصلهاي كه او از سپاه ظلمت ابن سعد به سوي سپاه نور حسين (ع) پيمود، كم بود ولي فاصلهاي بود به درازاي ابديت، و از راه شيطان تا راه خدايي. سرانجام قهرمان بزرگ و حماسهساز كربلا توسط «ايوب بن مسرح» و كمانداران عمر بن سعد به شهادت رسيد. او اينگونه به ريسمان عشق الهي چنگ انداخت تا بتواند سرفراز در پيشگاه خداوند متعال ظاهر شود. حر دو مرتبه در زيارت رجبيه و يك مرتبه در زيارت ناحيه مقدسه به فيض سلام امام زمان (عج) نايل گشته است. پيكر مطهرش را گروهي از قبيله «بني تميم» يا مادرش، 7 كيلومتر خارج از شهر كربلا به خاك سپردند.
در مورد دفن سر مبارك حر گروهي بر اين عقيده مانده كه سر شريف وي را كنار پيكرش به خاك سپرده اند و عدهاي معتقدند در قبرستان باب الصغير شام دفن شده است.
برخورد امام (ع) با حر بن يزيد رياحى
كتاب: فرهنگ عاشورا، ص 144
نويسنده: جواد محدثى
شهيد والا قدر عاشورا.حر از خاندانهاى معروف عراق و از رؤساى كوفيان بود.به درخواست ابن زياد، براى مبارزه با حسين «ع» فراخوانده شد و به سركردگى هزار سوار برگزيده گشت.گفتهاند وقتى از دار الأماره كوفه، با مأموريت بستن راه بر امام حسين «ع» بيرون آمد، ندايى شنيد كه: اى حر! مژده باد تو را بهشت... (1).
در منزل «قصر بنى مقاتل» يا «شراف» ، راه را بر امام بست و مانع از حركت آن حضرت به سوى كوفه شد.
كاروان حسينى را همراهى كرد تا به كربلا رسيدند و امام در آنجا فرود آمد .حر وقتى فهميد كار جنگ با حسين بن على «ع» جدى است، صبح عاشورا به بهانه آب دادن اسب خويش، از اردوگاه عمر سعد جدا شد و به كاروان حسين «ع» و جبهه حق پيوست.
توبه كنان كنار خيمههاى امام آمد و اظهار پشيمانى كرد، سپس اذن ميدان طلبيد.
اين انتخاب شگفت و برگزيدن راه بهشت بر دوزخ، از حر، چهرهاى دوست داشتنى و قهرمان ساخت.حر با اذن امام به ميدان رفت و در خطابهاى مؤثر، سپاه كوفه را به خاطر جنگيدن با حسين «ع» توبيخ كرد.چيزى نمانده بود كه سخنان او، گروهى از سربازان عمر سعد را تحت تأثير قرار داده از جنگ با سيد الشهدا منصرف سازد، كه سپاه عمر سعد، او را هدف تيرها قرار داد.نزد امام بازگشت و پس از لحظاتى دوباره به ميدان رفت و با رجز خوانى، به مبارزه پرداخت و پس از نبردى دليرانه به شهادت رسيد.
رجز او چنين بود:
انى انا الحر و مأوى الضيف
اضرب فى اعناقكم بالسيف
عن خير من حل بأرض الخيف
اضربكم و لا أرى من حيف(2)
كه حاكى از شجاعت او در شمشير زنى در دفاع از سيد الشهدا و حق دانستن اين راه بود.حسين بن على «ع» بر بالين حر حضور يافت و خطاب به آن شهيد، فرمود: تو همانگونه كه مادرت نامت را «حر» گذاشته است، حر و آزادهاى، آزاد در دنيا و سعادتمند در آخرت! «انت الحر كما سمتك أمك، و انت الحر فى الدنيا و انت الحر فى الآخرة» و دست بر چهرهاش كشيد. (3) امام حسين «ع» با دستمالى سر حر را بست.پس از عاشورا بنى تميم او را در فاصله يك ميلى از امام حسين «ع» دفن كردند، همانجا كه قبر كنونى اوست، بيرون كربلا در جايى كه در قديم به آن «نواويس» مىگفتهاند. (4) نقل است شاه اسماعيل صفوى قبر حر را گشود و پيكرش را سالم يافت، چون خواست پارچهاى را كه بر سرش بسته بود باز كند، خون جارى شد و دوباره آن را بستند، آنگاه بر قبرش قبهاى ساختند. (5)
سرگذشتهاى مربوط به حر و نقش او در حادثه كربلا، از نخستين بر خوردش با كاروان سيد الشهدا، سپس توبهاش و پيوستن به جبهه حق و شهادت در ركاب سالار شهيدان، در همه مقتلها و كتابهاى تاريخ عاشورا نگاشته شده است و توبه او شاخصترين بخش نورانى زندگى اوست.
پىنوشتها:
1 ـ قاموس الرجال، ج 3، ص 103، امالى صدوق، ص .131
2 ـ بحار الأنوار، ج 45، ص .14
3 ـ همان.
4 ـ الحسين فى طريقه الى الشهادة، ص .97
5 ـ سفينة البحار، ج 1، ص 242 به نقل از انوار نعمانيه، سيد نعمت الله جزايرى.
ده روضه خیلی کوچک
مجلس تنهائی
مجلس اول: مردی که نامه های زیادی داشت
پاي نامه صد و چهل هزار امضا بود. نوشته بود:« بشتاب، ما چشم به راه تو هستيم.». نوشته بود:« ما با تو هستيم و صد هزار شمشير با ماست». نوشته بود:« براي آمدنت آماده ايم و ديگر با واليان شهر نماز نمي خوانيم». نوشته بود:« ميوه ها رسيده و باغها سبز شده. منتظرت هستيم »
نامه در دستهايش، وسط بيابان روبروي سپاهی که راهش را بسته بودند ایستاد: « كسي را كشته ام خونش را بخواهيد؟ مالي را برده ام؟ كسي را زخمي كرده ام؟». بی دلیل هلهله كردند. گفت:« مردم کوفه مرا عوت کرده اند . این نامه ها....» صداهای بي معني و نا مفهوم در آوردند تا صدايش نرسد. جلوتر آمد تا صورتهایشان را ببیند و نا گهان ساکت شد: « شبث بن ربعي؟! حجار بن ابجر؟! قيس بن اشعث؟! يزيد بن حارث؟!...»
اسمها همان اسمهاي پاي نامه بود.
مجلس دوم: مردی که فقط اسب داشت[1]
امام آمدند دم خيمه اش .دنبالش فرستاده بودند و نیامده بود. به فرستاده گفته بود به آقا بگو عذر دارم نمی آیم. امام دلشان رضا نشد و خودشان آمدند صدایش کنند.
گفت:« آمادة مرگ نيستم آقا!، اسب قيمتي ام مال شما»
نگاهي كردند كه از شرم لال شد:« اسب ات را نمي خواهيم. » چشم از او گرفتند خیره شدند به خاک:« از اينجا دور شو كه فرياد غربت ما را نشنوي. که اگر بشنوي و نيايي...»
سوار اسب قيمتي اش به تاخت، رفت و دور شد.
1- عبیدالله بن حر
.
مجلس سوم: مردی که صبح امیر بود شب کسی را نداشت[2]
به آن که طناب دور گردنش می انداخت، به آن که به اسیری او را سوار اسب می کرد، به مردی که تازیانه بالا برده بود تا تنش را سیاه کند، به مردمی که ایستاده بودند به تماشا ، به هر کسی که آن جا بود التماس می کرد:« به حسین بگوئید مسلم گفت نیا.! مسلم گفت نیا. » به زنی که دلش رحم آمده بود و آبش داده بود، به رهگذرانی که نمی شناخت، حتی به بچه ها می گفت. شمشیر بالا برده بودند گردنش را بزنند، به مردمی که پائین دارالاماره منتظر ایستاده بودند سرش بیفتد پائین التماس می کرد :« یکی را روانه کنید به حسین بگوید که نیا!»
2-مسلم بن عقیل
مجلس چهارم : مردی که سود نداشت[3]
فایده، کلمه ای این همه بی معنی نشده بود که ظهر آن روز شد. مرد گفت.: «پسر رسول ! با تو عهد کرده بودم تا فایده دارم بمانم».پسر رسول ، نشسته بود کنار تن خونی آخرین نفری که رفته بود میدان و سر و رویش غرق خاک و عرق بود. مرد گفت: « تنها دوتن از یارانت مانده اند. پایان معلوم شده». پسر رسول ، چیزی نگفت. صدای مرد آهسته تر شد:« در ماندن من سودی نیست آقا!. بگذارید بروم. » پسر رسول سر بلند نکرد. فقط گفت: « کاش زودتر رفته بودی» لحنش ناگهان نگران شد:« اسبی نمانده. از این سپاه عظیم چطور پیاده می گذری؟» از همان جا که نشسته بود، کنار تن خونی آخرین یار، دید که مرد سود و زیان، اسبش را پیش ترلابلای خیمه ها پنهان کرده ، دید که مرد سوار شد و دید که دور شد.
سر اسب را كه كج كرده بود و بي صدا از فاصلة دو سپاه گذشته بود، فكر كرده بود خيلي خوب اگر پيش برود مي بخشندش و مي گذارند با بقية هفتاد و دونفر بجنگد.. وقتي هم گفتند:« خوش آمدي! پياده شو، بيا نزديك.» نتوانست. ياد اين افتاد كه آب را خودش سه روز پيش رويشان بسته. گفت :« سواره مي ما نم تا كشته شوم». مي خواست چشم تو چشم نشوند.
اصلا حساب اين را نكرده بود كه بيايند سرش را بگيرند روي زانو. خونهاي پيشانيش را با انگشت پاك كنند. باز دلشان راضي نشود. دستمال خودشان را ببندند دور سرش. در خواب هم نمي ديد بهش بگويند:« آزادمرد، مادرت چه اسم خوبي رويت گذاشت»
4-حر بن یزید ریاحی
مجلس ششم: مردی که دستهایش را باز کرد.[5]
امام تازه تکبیر گفته بودند که تیر به پاهای سعید خورد. ایستاده بود پیش رو و دستها را دو طرف تن باز کرده بود. به خدا قسم اگر بگذارم به حسین در نماز تیر بزنید. حمد می خواندند که تیر به شکمش خورد. . رکوع رفته بودند که دستهایش . سجده رفته بودند که سینه اش . سجده دوم بود که دست دیگرش . تشهد می خواندند که چشمهایش.
سلام می دادند که فرو افتاد.
مجلس هفتم: مردی که گونه های سیاهی داشت[6]
آزادش كرده بودند كه جانش را بردارد و هرکجا خواست برود. كوفه يا مدينه. غلام سیاه اما نرفت. ماند. اين يك بار را خودش دلش مي خواست غلامي كند.
خون از همه زخمهایش بيرون مي ریخت. آخرين نفسها بود. تنش آرام آرام سرد می شد که صورتش ناگهانی گرم شد. به زحمت چشم باز كرد. گونةامام چسبيده بود به گونة سياه او. بريده بريده گفت:« خوشبخت تر از من كسي هست؟» و چشم بست.
6- اسلم بن عمرو
مجلس هشتم : مردی که راه رفتنش قشنگ بود[7]
صداي شمشيرش مي آمد، صدای تاخت اسب و زمزمة شعري كه مي خواند:« اين مبارزه، جوهرة مردان را آشكار مي كند .اين مبارزه، ادعا را از حقيقت جدا مي كند ».
نفس ها حبس بود. جوان هاي خويشاوند، سر لاي زانوها پنهان كرده بودند تا فريادي را كه در راه بود نشنوند. جوانها، نيمه شب، دور از چشم بزرگترها رفته بودند بيابان، با هم پيمان بسته بودند پيش از علي اکبر بروند. مي دانستند كه هر زخم تن علي، پدرش را تكه تكه مي كند. اما مگر پدر و پسر گذاشته بودند.
علي گفته بود من باشم و شما برويد؟
پدر گفته بود اول علي! فقط قبل رفتن چند قدم پيش رويم راه برود.
7- علی بن الحسین
مجلس نهم: مردی که حساب بلد نبود[8]
می شد تشنه از سر شط بلند نشود. وقتی گفتند آب بیاور، می شد سیاهی هایی که دوسوی نهر، پشت درختها بودند بشمرد و حساب کند که نمی شود. شب پیش که فامیل هایش در سپاه یزید، پنهانی امان نامه آوردند می شد کمی فکر کند قبل اینکه سرشان داد بزند:« می گوئید من در امانم، پسر فاطمه در امان نیست؟ ». زیرک و شجاع بود و هوای همه چیز را داشت. پرچم را برای همین داده بودند دستش. می شد به او
تکیه کرد . فقط پای برادرش که به میان می آمد وضع فرق می کرد، حساب یادش می رفت. یادش می رفت با دندان نمی شود مشک را این همه راه برد. یادش می رفت همه سیاهی های پشت درختها تیر دارند و عمود آهنی. یادش می رفت بی چشم و دست، اسب را نمی شود برد سمت خیمه ها.
می شد تشنه از سر شط بلند نشود. می شد آب را نریزد روی آب ولی پای برادرش که به میان می آمد....
8- عباس بن علی بن ابیطالب
مجلس دهم: مردی که می رفت و زنی پشت سرش داد می زد: آرامتر برو پسر زهرا!
ظهر بود . یکی بود وهیچ کس نبود.
مجلس یازدهم : مردی که اسب بود
از کنار خيمه های زنان كه برگشت آمد بين كشته ها تن صاحبش را پيدا كرد. بو كرد. رفت طرف فرات. توی آب فرو رفت و ديگر كسي اسب خونی را نديد.
منابع:
1- زندگانی امام حسین/ سید هاشم رسولی محلاتی
2- حماسه حسینی/ شهید مرتضی مطهری
3- ابصار العین فی انصار الحسین/ شیخ طاهر السماوی
فردا هم هیئت در وبلاگ آقای عبد الرحمن منصوری راد و خانم فاطمه طهرانی بر گزار می شود.
التماس دعا.




