تبليغاتX
امروز

امروز

خويش را در خويش پيدا كن كمال اين است و بس

حوصله ندارم.آخه این چه جورشه
همش شده روزمره گی....

راستی یه سوال چقدر دوست داری خاطراتت رو ورق بزنی؟
من یه جاهاییش بد جور گیر میکنم........

----------------------------------------
این مجله زیگ زاگ رو نگاه می کردم چشم خورد به این مطلبش زندگی روی ميدان مرگ
میگن صدام وقتی قطعنامه رو قبول کرد گفت من تا 50 سال تو مملکت شماها هستم...

+ نوشته شده در  بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 6 بعد از ظهر  توسط علیرضا  | 

ببین آقا جون من، همش که تقصیر ما نیست!!!
بس که سر به سر بچه ها گذاشتین که این جوری شد دیگه.
شنیدین که یه بنده خدایی گفته که من از یه سری حرفا که در مورد من زدن نمی گذرم.
قبول ما ها خیلی آتیشمون تند بود، ولی خوب بی زحمت برید دنبال رابطه علت و معلول.

-------------------------------------------------------

من همین جا اعلام می کنم که به شدت شرمنده استاد الکترونیک هستم.انصافا آقای عبادی خیلی
انسانه..............

-------------------------------------------------------

زور داره دیگه، به خاطر۵/۱نمره 1 واحدی قرار باشه مشروط بشی.....

------------------------------------------------------

راستی فردا کجایی؟؟
نه ببخشید این ماله یه مناسبته دیگست....
فردا دلت می خواد چی بگی؟؟؟

-------------------------

من دلم میخواد بگم ایرانیم!!!!!
+ نوشته شده در  بیست و یکم بهمن 1385ساعت 6 بعد از ظهر  توسط علیرضا  | 

خوب راس میگه چه وضعیه ترمی یه بار آپ میکنی.......

آخه اینقدر این 5 سوتی نا فرم من زیاد که موندم چه کنم....
ولی خوب عجالتاً می نویسم تا که یلدا بازی مشخص بشد.
----------------------------

جالب ها نشستی کلی حساب کتاب کردی که من با فلانی رفیقم 3 4 ساله با هم هستیم بعد
یییهووو می بینی هیچ به هیچی انگار که نمی دیدی اونو تازه فکر می کردی رفاقت رو تموم
کردی واسش.....
--------------------------------------------

خیلی حالم گرفته شد این چند روز بس که تو این گروه فیزیک داریم عذاب می کشیم آخه
این چجور ارزیابی علمیه،اصلا شما بیایید بگید ببینیم علم و آموزش، یادگیری یعنی چی که
با اون استدلالهای قویتون به ما ها می گید خوب بیفتین تا درس یاد بگیرید.......
+ نوشته شده در  یازدهم بهمن 1385ساعت 7 بعد از ظهر  توسط علیرضا  | 

تموم شد.

این دفعه خیلی انرژی گرفت.ولی خوبیش این بود که شب امتحان با بچه ها بودم که
حداقل زیر لهشدگی امتحانا بشه نفس کشید!!!

راستی شرمنده مزوزو هستم،این یلدا بازی، رو هم ردیف می کنم.
+ نوشته شده در  پنجم بهمن 1385ساعت 11 قبل از ظهر  توسط علیرضا  |