تبليغاتX
امروز

امروز

خويش را در خويش پيدا كن كمال اين است و بس


می بینی بعد 20 سال زندگی اومدم برای یه انتخابات کلی فکر کردم(چی؟؟؟)
سبک سنگین کردم،کلی بررسی و اینا، خواستم با چشمان تمام باز رای بدم
که این دفعه شناسنامه بنده مفقود گشت....
در واقع فهمیدم که نیست......
اینم یه جورشه....

-----------------------------------------------------------

این آقای رشیدپور حرفه جالبی زد.اینکه شور و حماسه همیشه در مورد مردم ایران
رخ می ده، بهتر در مورد کیفیت و موضوعات وخواسته ها صحبت کنیم....

+ نوشته شده در  بیست و پنجم آذر 1385ساعت 8 بعد از ظهر  توسط علیرضا  | 

می گم این آهنگای قدیمی جالب ناک ترها.....
چند روز پیش فیلم هوو رو دیدم....یه جا ملت شروع میکنن خوندن و ادا در آوردن با یه آهنگی
که خوانندش میگفت:"اسب ابلغ سم طلا تندتر برو استه چرا؟؟"
اول زیاد توجهی نکردم....ولی بعد خوشم اومد...
خلاصه جستم فهمیدم که آهنگ ماله ویگن خدا بیامرزه.چندتا آهنگ دیگرو شنیدم ازش
که اونا هم قشنگ بود.
بعدش این جدیدیا رو که شنیدم یه جوریم شد!!

(بگم این آهنگای نازل تعدادشون زیاد نیست.....)
+ نوشته شده در  نوزدهم آذر 1385ساعت 7 بعد از ظهر  توسط علیرضا  | 

اول اینکه از همه شما دوستان نگار×غزال×امیر×علی×تازه مسلمون تشکر می کنم به خاطره
خوندن این امروزیات من....
دوم اینکه کمک کنید من مثه شماها بتونم خوب بنویسم......






+ نوشته شده در  نوزدهم آذر 1385ساعت 7 بعد از ظهر  توسط علیرضا  | 

چرا نمیشه اونی که تو دل یا ذهنمه بگم یا انجام بدم

چرا همش باید حساب کرد چی میشه چی نمیشه؟؟

+ نوشته شده در  هفدهم آذر 1385ساعت 11 قبل از ظهر  توسط علیرضا  | 

برف رو داري....
چه حالي مي ده شب زير برف راه بري....
+ نوشته شده در  یازدهم آذر 1385ساعت 2 بعد از ظهر  توسط علیرضا  | 

عصری کانال4 داشت اینو پخش می کرد ولی آخرش رسیدم
یه چرخی زدم تو نت پیداش کردم....
شعر ماله مرحوم محمد رضا آغاسی.روحش شاد.



خبر آمد خبری در راه است
سرخوش آن دل که از آن آگاه است
شاید این جمعه بیاید...شاید
پرده از چهره گشاید...شاید
دست افشان...پای کوبان می روم
بر در سلطان خوبان می روم
می روم بار دگر مستم کند
بی سر و بی پا و بی دستم کند
می روم کز خویشتن بیرون شوم
در پی لیلا رخی مجنون شوم
هر که نشناسد امام خویش را
بر که بسپارد زمان خویش را
با همه لحظه خوش آواییم
در به در کوچه ی تنهاییم
ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر
نغمه ی تو از همه پر شور تر
کاش که این فاصله را کم کنی
محنت این قافله را کم کنی
کاش که همسایه ی ما می شدی
مایه ی آسایه ی ما می شدی
هر که به دیدار تو نایل شود
یک شبه حلال مسائل شود
دوش مرا حال خوشی دست داد
سینه ی ما را عطشی دست داد
نام تو بردم لبم آتش گرفت
شعله به دامان سیاوش گرفت
نام تو آرامه ی جان من است
نامه ی تو خط اوان من است
ای نگهت خاست گه آفتاب
در من ظلمت زده یک شب بتاب
پرده برانداز ز چشم ترم
تا بتوانم به رخت بنگرم
ای نفست یارومدد کار ما
کی و کجا وعده ی دیدار ما
دل مستمندم ای جان به لبت نیاز دارد
به هوای دیدن تو هوس حجاز دارد
به مکه آمدم ای عشق تا تو را بینم
تویی که نقطه ی عطفی به اوج آیینم
کدام گوشه ی مشعر
کدام گوشه ی منا
به شوق وصل تو در انتظار بنشینم
ای زلیخا دست از دامان یوسف بازکش
تاصبا پیراهنش را سوی کنعان آورد
ببوسم خاک پاک جمکران را
تجلی خانه ی پیغمبران را
خبر آمد خبری در راه است
سر خوش آن دل که ار آن آگاه است
شاید این جمعه بیاید...شاید
پرده از چهره گشاید...
شاید
+ نوشته شده در  سوم آذر 1385ساعت 8 بعد از ظهر  توسط علیرضا  | 

همش فکری بودم که اینجا چجوری باشه چجوری نباشه که این میرتل گفت:آخه حرفایه یه فلج رو که کسی
نمی فهمه.....








پ.ن:لطف داری شما....
+ نوشته شده در  یکم آذر 1385ساعت 7 بعد از ظهر  توسط علیرضا  |